موج جدید سیاست‌های حمایت‌ از داخل چگونه باعث تغییر چهره تجارت جهانی خواهد شد تجارت بین‌الملل در عصر ترامپ

آیا جهانی‌شدن در معرض خطر است و ممکن است از بین برود؟ این مطلب جامع به بررسی نگاه منفی امروزی به جهانی‌شدن و راه‌های خروج از آن برای شرکت‌های چند ملیتی می‌پردازد
پانکاج گماوات/ استاد مدیریت و استراتژی و رئیس مرکز جهانی‌سازیِ تحصیل و مدیریت در دانشکده مدیریت دانشگاه نیویورک

صاحبان کسب و کارهای بزرگ این روزها دارند تلاش زیادی برای تطبیق خود با جهان جدید صورت می‌دهند. کشورهایی که به صورت سنتی در بازار آزاد نقش اصلی را ایفا می‌کردند – امریکا و انگلیس- حالا از این موضع فاصله گرفته‌اند و احتمالا چین جایشان را گرفته است. یک سال پیش کسی تصور نمی‌کرد مردم انگلیس رأی به برگزیت بدهند و امریکایی‌ها دونالد ترامپ را به ریاست جمهوری برسانند. اما واقعیت این بود که ارائه تصویر منفی از جهانی‌شدن در هردو رأی‌گیری مذکور نقشی مهم ایفا کرد.

یک هفته پس از آغاز به کار دولت دونالد ترامپ و در حالی که هراس‌ها از منازعات در عرصه تجاری بالا رفته بود، مجله اکونومیست مقاله‌ای با عنوان «عقب‌نشستن مفهوم شرکت‌ جهانی» منتشر کرد. نویسنده در این مقاله به وضوح گفته بود که «بزرگ‌ترین ایده بیزینسی در سه دهه اخیر» به شدت دچار مشکل شده است. هم‌زمان جفری ایملت، مدیرعامل جنرال الکتریک تاکید کرده بود که این شرکت دارد از جهانی‌شدن به سمت محلی‌شدن تغییر رویه می‌دهد.

اما آیا این عقب‌نشینی بزرگ از جهانی‌شدن واقعا رویکرد درستی برای شرکت‌ها در این دوران بی‌ثبات به شمار می‌آید؟ آیا بهتر نیست که این شرکت‌ها به جای بستن چمدان‌ها و بازگشت به موطن خودشان، استراتژی‌های جدیدی را در عرصه جهانی به کار بگیرند؟

احتمالا یادتان هست که در همین یک دهه اخیر، چقدر درباره مسطح‌شدن جهان حرف زده شده است. صاحبان کسب و کارهای بزرگ دائم تاکید کرده‌اند که در دنیای مسطح، شرکت‌های بزرگ جهانی دیگر اسیر مرزهای کشوری نیستند و به راحتی می‌توانند اقتصاد جهانی را قبضه کنند. اما درواقع فرض مسطح‌شدن جهان براثر جهانی‌سازی اشتباه است و بنابراین آنهایی که امروز زیر فشار سیاست‌های حمایت‌گرانه داخلی خواهان عقب‌نشستن از جهانی‌شدن هستند نیز در اشتباه به سر می‌برند.

در کشوری مثل امریکا، دیدگاه‌ها به صورت کلی نسبت به جهانی‌سازی تیره و تار شده و انگار همه در انتظار این هستند که این روند به کل معکوس شود. اما حتی اگر این‌طور هم می‌شد، صحبت‌کردن از «مرگ جهانی‌سازی» اشتباه می‌بود. جهانی‌سازی در شرایطی قرار گرفته که مثل دکمه برگشت نوار کاست به اول آهنگ عمل می‌کند. اما معنی‌اش این نیست که دستگاه پخش خاموش شده است.

آنها که از «عقب‌نشستن جهانی‌سازی» و «تکیه‌کردن بر صنایع داخلی» حرف می‌زنند تا مشکلات سیاسی‌شان را بپوشانند، درواقع دارند مسئله توانایی شرکت‌های جهانی برای عملکرد فرامرزی و از راه دور را نادیده می‌گیرند. این توانایی به رغم تمام تحولات اخیر دنیا هنوز سر جای خود باقی است و در آینده هم باقی خواهد بود. من در این مقاله، فرضیه‌های غلط در خصوص جهانی‌سازی و نقش شرکت‌های چند ملیتی را در آن توضیح می‌دهم و نشان می‌دهم که چه‌چیزهایی درباره جهانی‌شدن دچار تغییر شده و چه‌چیزهایی ثابت مانده است.

در جاده جهانی‌شدن

اکثر تردیدها درباره آینده جهانی‌شدن در جریان بحران مالی سال ۲۰۰۸ و ۲۰۰۹ میلادی ظهور کرد. اما هرچه شرایط اقتصاد کلان بهبود پیدا کرده، آن دیدگاه تاریک هم به ملغمه‌ای از دیدگاه‌های مختلف تغییر پیدا کرده است. مثلا ظرف سه هفته در سال ۲۰۱۵، روزنامه واشنگتن پست مقاله‌ای به قلم رابرت جی. ساموئلسون با عنوان «جهانی‌شدن در حال معوج‌شدن» و یک سرمقاله با عنوان «ختم جهانی‌شدن؟» منتشر کرد.

در شرایطی که بحث در این خصوص با ابهامات زیادی همراه شده، ضروری است که به اطلاعات موجود رجوع کنیم. استیون آلتمن و من برای بررسی روند واقعی تحول جهانی‌شدن، شاخص دوسالانه ارتباط جهانی دی‌اچ‌ال را تدوین کردیم.

دو مورد از اجزای مهم تشکیل‌دهنده سود کسب و کار -یعنی داد و ستد تجاری و سرمایه‌گذاری مستقیم خارجی- بیش از بقیه در جریان بحران مالی ضربه خوردند؛ اما هیچ‌یک از آنها از آن زمان تاکنون به صورت گسترده دچار زوال نشده‌اند. تجارت در سال ۲۰۱۵ کاهش یافت اما علتش را می‌شد در کاهش قیمت مواد خام و در عین حال افزایش ارزش دلار امریکا جست‌وجو کرد. اطلاعات جدید در عین حال نشان می‌دهد که در سال ۲۰۱۶ سرمایه‌گذاری مستقیم خارجی به صورت کلی کاهش پیدا کرد و علتش به مقابله دولت امریکا با انتقال شرکت‌های این کشور به کشورهای موسوم به بهشت مالی برمی‌گشت. خلاصه اینکه اطلاعات کامل در خصوص سال ۲۰۱۶ هنوز در دسترس نیست اما اگر تمام جریان اطلاعات را در این سال بررسی کنیم، نتیجه احتمالی این خواهد بود که جهانی‌شدن یا ثابت باقی مانده یا حتی گسترش پیدا کرده است.

آنچه عملا سقوط آزاد را تجربه کرد، لحن گفتمان عمومی در امریکا و سایر اقتصادهای پیشرفته جهان بود. بررسی کلی و تحلیل اطلاعات منتشره در رسانه‌هایی مثل وال‌استریت‌ ژورنال، نیویورک‌تایمز و واشنگتن‌پست در امریکا و نیز گاردین، تایمز لندن و فایننشال تایمز در انگلیس نشان می‌دهد که نگاه صاحب‌نظران رسانه‌ای به مسئله جهانی‌شدن تا حد زیادی تیره و تار شده است.

این نگاه منفی با اطلاعاتِ تقریبا مثبتی که در خصوص تداوم جریان تجارت بین‌المللی در دنیا وجود دارد کاملا در تناقض است. به نظر می‌رسد گفتمان منفی در خصوص جهانی‌شدن بیشتر از این مسئله نشئت می‌گیرد که کارشناسان به شکل سلسله‌واری جریان تجارت بین‌المللی را در مقایسه با تجارت محلی بزرگ می‌کنند. به زبان ساده‌تر، آنها جهان را بسیار جهانی‌شده‌تر از آنچه هست جلوه می‌دهند.

دیدگاه‌های اغراق‌آمیز در خصوص قریب‌الوقوع‌بودن مرگ جهانی‌شدن – و مقایسه فعالیت‌های تجاری بین‌المللی با فعالیت‌های تجاری محلی- هزینه‌هایی هم به جا گذاشته است. در نظرسنجی‌‌هایی که ما انجام دادیم، مشخص شد پاسخ‌دهندگانی که دیدگاهی اغراق‌شده در خصوص جهانی‌شدن داشتند، بیشتر از بقیه به اظهارنظرهای اشتباه در خصوص استراتژی کسب و کار بین‌المللی و سیاست‌های عمومی توجه نشان می‌دادند. به زبان ساده‌تر، اگر در ذهن خود غول بزرگی به نام جهانی‌شدن ساخته باشید و همه‌چیز را به شکلی اغراق‌آمیز به آن نسبت بدهید، دیگر تمایلی به درک تفاوت‌های موجود بین کشورهای حاضر در عرصه تجارت و نشان‌دادن واکنش مناسب نسبت به آنها نخواهید داشت. همین دیدگاه باعث می‌شود برخی صاحبان کسب و کارهای بزرگ از مزایایی که جهانی‌شدن برایشان به ارمغان آورده فاصله بگیرند و تنها تبعات منفی آن برای بازار محلی را مورد توجه قرار دهند.

یک نظرسنجی دیگر هم پیش‌تر نشان داده بود که نظر اکثریت در خصوص میزان توزیع فعالیت‌های تجاری بین‌المللی اشتباه است. در جریان این نظرسنجی مشخص شد که ۶۲ درصد از پاسخ‌دهندگان مثل توماس فریدمن فکر می‌کنند و دنیا را مسطح می‌بینند. این اشاره‌ای است به کتاب «جهان مسطح است» نوشته فریدمن که دیدگاه ساده‌انگارانه‌ای را در خصوص بی‌مرز بودن فعالیت‌های جهانی ارائه می‌دهد. بر این اساس، پاسخ‌دهندگان باور داشتند که شرکت‌های امروزی حالا در عرصه‌ای جهانی فعالیت می‌کنند که راه تحقیق و همکاری گسترده بین‌المللی را فراهم می‌کند و دیگر مسائلی مثل جغرافیا، فاصله کشورها و حتی زبان آنها نمی‌تواند به عامل بازدارنده‌ای در همکاری شبکه‌ای و نزدیک آنها در سطح بین‌المللی تبدیل شود. اما حالا ثابت شده که اتفاقا همین عوامل همچنان در عرصه فعالیت‌های بین‌المللی نقش محدودکننده‌ای را ایفا می‌کنند.

در توضیح این مسئله به دو اصل در خصوص جهانی‌شدن توجه کنید:

اولی اصل شبه‌جهانی‌شدن است؛ به این معنی که فعالیت بیزینس بین‌الملل -که البته زیاد است- کمتر از فعالیت مشابه محلی است.

دومی اصل فاصله است؛ به این معنی که فاصله شدید فرهنگی، حکومتی، جغرافیایی و غیره باعث می‌شود تعامل‌های بین‌المللی به نسبت آن فاصله کاهش پیدا کنند.

من این دو اصل را در کتابم با عنوان «اصول جهانی‌شدن» توضیح داده‌ام. حالا که منازعات در عرصه تجارت جهانی بالا گرفته‌اند و سیاست‌های حمایتگرانه داخلی مورد توجه واقع شده‌اند، آیا این اصول همچنان برجا باقی خواهند ماند؟

بهترین راه برای اینکه چنین اصولی را آزمایش کنیم – آن هم در شرایطی که مواضع دقیق رهبری مثل دونالد ترامپ در این خصوص واقعا مشخص نیست- احتمالا این است که به آخرین منازعه بزرگ تجاری جهان که در دهه ۱۹۳۰ رخ داد رجوع کنیم. این منازعه، بزرگ‌ترین تاثیر را در معکوس‌کردن روند جهانی‌شدن داشت. اما همچنان دو اصلی که ذکر شد، سر جای خود باقی ماندند.

اولین درس از آن منازعه این بود: با وجود آنکه تجارت در دهه ۱۹۳۰ کاهش یافت، اما چشمه آن خشک نشد. آن زوالی که در سال ۱۹۲۹ رخ داد باعث شد که تا سال ۱۹۳۳ جریان تجارت به میزان دوسوم کاهش پیدا کند. اما این کاهش ارزش درواقع کاهش قیمت بود نه کاهش کمیت. میزان کاهش کمیت ۳۰ درصد بود. درنتیجه همچنان میزان تجارت آن‌قدر بالا بود که استراتژیست‌ها در حوزه بیزینس نمی‌توانستند به آن بی‌اعتنایی کنند.

درس دوم از آن منازعه این بود: هر نوع فاصله‌ای باعث کاهش فعالیت کسب و کارهای بین‌المللی می‌شود. به عنوان مثال، از سال ۱۹۲۸ تا ۱۹۳۵ عملا رابطه بین جریان‌های تجاری و فاصله جغرافیایی تغییر نکرد. تاثیر مثبتِ داشتنِ زبان مشترک یا ارتباطات استعماری همچنان بالا باقی ماند. معنی‌اش این بود که کشورهایی که رابطه استعمارگر- مستعمره داشتند یا از زبان مشترکی بهره می‌بردند، به میزان پنج برابر بیشتر از کشورهایی که از چنین امتیازاتی بی‌بهره بودند به تجارت با یکدیگر می‌پرداختند. نتیجه این بود که گروه کشورهایی که قبل از بروز بحران همکاری تجاری داشتند، بعد از بروز بحران نیز همان‌طور باقی ماندند.

حالا دوباره به آینده بازگردیم: اگر تجارت جهانی در دهه ۱۹۳۰ با آن‌همه بحران سیاسی به نقطه پایان نرسید، به شکلی منطقی می‌توان گفت که در دهه ۲۰۲۰ نیز به پایان خود نخواهد رسید. درواقع تحلیل منازعات تجاری در دوران ریاست جمهوری دونالد ترامپ احتمالا نشان خواهد داد که در مقایسه با دهه ۱۹۳۰، تجارت چندان هم کاهش نمی‌یابد.

مثلا تحلیل موسسه مودیز نشان می‌دهد که حتی اگر امریکا تعرفه‌های سنگینی را بر تجارت با چین و مکزیک اعمال کند و آن کشورها هم مقابله به مثل کنند، صادرات امریکا در سال ۲۰۱۹ به میزان ۸۵ میلیارد دلار کاهش خواهد یافت. اما این رقم تنها مساوی با ۴ درصد از کل صادرات امریکا در سال ۲۰۱۵ است. البته منازعه تجاری گسترده‌تر حتما تبعات گسترده‌تری نیز به همراه خواهد آورد اما احتمالش کم است که این تبعات به اندازه دهه ۱۹۳۰ طاقت‌فرسا باشند.

همچنین به رغم کاهش عمق تجارت، گستره آن در دوران رکود بزرگ تغییر چندانی نکرد، پس در منازعات تجاری امروزی نیز نمی‌توان روی تغییر آن حساب باز کرد. این نکته را هم باید اضافه کرد که در دنیای امروز، تعداد کشورهای مستقل بسیار بیشتر از گذشته است و در عین حال زنجیره‌های عرضه کالا هم تغییرات زیادی را تجربه کرده‌اند. بنابراین، تاثیر فاصله روی فعالیت تجاری بین‌المللی حتی شدیدتر از شرایط دهه ۱۹۳۰ میلادی است.

شرکت‌های چندملیتی چه می‌کنند؟

اگر قرار نباشد که تعاملات تجاری فرامرزی به صورت کلی کاهش بیابند، آن‌گاه چطور می‌توان عقب‌نشستن شرکت‌های چندملیتی را توجیه کرد؟ مقاله اخیر نشریه اکونومیست در خصوص عقب‌نشستن شرکت‌های جهانی – که مباحث زیادی را نیز برانگیخت- به مشکلاتی اشاره داشت که در عملکرد این شرکت‌ها به وجود می‌آید. اما واقعیت این است که چنین مشکلاتی در سه تا چهار سال اخیر در فضایی رخ داده که در یک سر آن، کاهش قیمت مواد خام و به تبع آن کاهش تقاضا برای خدمات مرتبط با جهانی‌شدن وجود داشته است. در سر دیگر قضیه نیز تغییر در نرخ تبادل ارز – به خصوص برای شرکت‌های امریکایی- وجود داشته است. اینها عواملی هستند که نقشی بیش از انتظار در عملکرد شرکت‌های چندملیتی ایفا کرده‌اند. حتی اگر مسئله را در یک دهه اخیر نیز بررسی کنیم می‌بینیم که در این دهه عملا جهانی‌شدن به صورت کلی روند آهسته‌تری داشته است.

پس این استدلال که عملکرد ضعیف شرکت‌های چندملیتی در این بازه زمانی باید به تجدید نظر آنها در جهانی‌شدن بینجامد، استدلال غیرقابل قبولی است. مثلا فرض کنید سنگاپور -که در شاخص ارتباط جهانی دی‌اچ‌ال به عنوان متصل‌ترین کشور جهان به دنیا معرفی شده است- ناگهان تصمیم به خروج از روند جهانی‌شدن بگیرد و استدلالش هم این باشد که در سال های بعد از بروز بحران مالی، با مشکلاتی در عرصه رشد اقتصادی مواجه بوده است. واقعیت این است که این به نوعی اخلال در واقعیت تلقی خواهد شد و استدلال مناسبی برای کناره‌گرفتن از روند جهانی‌شدن نخواهد بود.

در آخرین گزارش کمیته رسمی اقتصاد آینده سنگاپور نیز چنین استدلال غلطی رد شده است. در این گزارش آمده که جهانی‌شدن بر مبنای تجارت، سرمایه و جریان اطلاعات همچنان آینده سنگاپور را تشکیل خواهد داد. حتی در کشورهای دیگری نیز که میزان وابستگی‌شان به صادرات کمتر از سنگاپور است، کناره‌گرفتن از جهانی‌شدن بسیار ضربه‌زننده خواهد بود.

حتی وقتی که شرایط اقتصادی مساعد است و جهانی‌شدن با سرعت رو به پیشروی دارد – مثل چند دهه گذشته- باز هم احتمال آن وجود دارد که شرکت‌های چندملیتی با معضلاتی در زمینه عملکرد خود مواجه باشند. مثلا شرکت‌هایی که در بین سال‌های ۱۹۹۰ و ۲۰۰۱ در فهرست پانصد شرکت اول دنیا توسط مجله فورچن قرار گرفته بودند، به تناوب شاهد آن بودند که فعالیت‌های خارجی‌شان کمتر از فعالیت‌های محلی سوددهی به همراه دارد. با توجه به مشکلاتی که اصل فاصله در تجارت به همراه می‌آورد، می‌توان گفت که چندملیتی‌شدن به صورت انتخابی و نه به صورت اجباری انجام گرفته است (البته برخی شرکت‌ها به خصوص در سال‌های منتهی به بحران مالی در این خصوص زیاده‌روی کرده بودند).

از سوی دیگر، آنچه در مباحث امروزی جای خالی‌اش حس می‌شود، مسئله هم‌رویدادی یا پیشامد هم‌زمان است. باید رویکردی وجود داشته باشد که به صورت موردی به بررسی تاثیر اقدامات جهانی‌محور بپردازد. یعنی تاثیر این اقدامات به صورت مجزا از سایر عوامل موجود مورد بررسی قرار بگیرد و مداخله‌ای در تحلیل وجود نداشته باشد.

در چنین شرایطی، شرکت‌های چندملیتی باید توجه دوباره‌ای به مکان رقابت خود – و به عبارت دیگر، انتخاب بازار- بیفکنند و ببینند حضور در کدام بازار به سودشان است.

همچنین این شرکت‌ها باید ایده‌هایی مانند این را که «یک شرکتِ واقعا جهانی‌شده باید در تمام بازارهای بزرگ برای رقابت حضور داشته باشد» کنار بگذارند. یک نظرسنجی که در سال ۲۰۰۷ انجام شد نشان داد که ۶۴ درصد از پاسخ‌دهندگان با چنین ایده‌ای موافق‌اند. اما عملا تحلیل اطلاعات مالی داخلی از ۱۶ شرکت چندملیتی در همان بازه زمانی حاکی از آن بود که ۸ شرکت از میان ۱۶ شرکت، واحدهای جغرافیایی بزرگی داشتند که هزینه مالی زیادی روی دستشان می‌گذاشت و سود مضاعفی به همراه نداشت. چنین مشکلاتی هنوز هم دیده می‌شود. مثلا تویوتا ظاهرا تنها شرکت بزرگ در صنعتِ بسیار جهانی‌شده‌ خودرو است که توانسته سهم قابل توجهی از بازار را در ژاپن، امریکای شمالی و اروپا و نیز در مهم‌ترین اقتصادهای نوظهور به خود اختصاص بدهد و در عین حال سود هم ببرد. این در حالی است که اکثر خودروسازان بزرگ -که نمونه اصلی‌شان جنرال موتورز است- در این خصوص موفق ظاهر نشده‌اند و مثلا جنرال موتورز در ماه مارس امسال اُپل را که در اروپا داشت برایش ضرردهی به همراه می‌آورد فروخت.

اطلاعات جدید در خصوص فعالیت شرکت‌هایی که در میان صد شرکت اول دنیا با بیشترین دارایی در خارج از موطن خود قرار دارند و نیز بُعد جغرافیایی این فعالیت‌ها، نکات متفاوتی را روشن می‌کند. این شرکت‌ها تمایل به فعالیت در کشورهای زیادی دارند اما عملا چهار بازار عمده آنها – که شامل بازار موطنشان هم می‌شود- ۶۰ درصد از درآمد آنها را به خود اختصاص می‌دهد و بیشترین سود هم از آنها به دست می‌آید.

در این خصوص که روی چه بازارهایی باید متمرکز شد، مهم است به این نکته توجه کنیم که اصل فاصله علاوه بر تجارت، روی سرمایه‌گذاری مستقیم خارجی نیز تاثیر می‌گذارد. البته میزان تاثیرپذیری سرمایه‌گذاری مستقیم خارجی از فاصله جغرافیایی اصولا کمتر از میزان تاثیرپذیری تجارت از آن است. اما تاثیر زبان مشترک و ارتباط استعمارگر و مستعمره همچنان در سرمایه‌گذاری مستقیم خارجی دیده می‌شود.

بنابراین، شرکت‌های چندملیتی امروز همچنان دنبال فرصت‌هایی باید باشند که اشتراکاتی در زمینه‌های فرهنگی، سیاسی و اداره کشور، جغرافیایی و اقتصادی در آن آشکار باشد.

این را هم در نظر داشته باشید که شرکت‌ها می‌توانند صرفا در داخل کشور خودشان فعالیت کنند. تنها ۰٫۱ درصد از کل شرکت‌های جهان را می‌توان چندملیتی به شمار آورد. البته رویکرد چندملیتی‌شدن بیشتر در فعالیت شرکت‌های بسیار بزرگ دیده شده و نمی‌توان تاثیر عظیم آنها را با این درصد کوچک نادیده گرفت (شرکت‌های چندملیتی به صورت کلی نیمی از تجارت جهانی را تشکیل می‌دهند).

در همین حال شکی نیست که تجارت را می‌توان بدون چندملیتی‌شدن پیش برد. این همان چیزی است که برخی صاحب‌نظران به عنوان موج آینده از آن نام برده‌اند. مثلا نشریه اکونومیست به «شمار فزاینده‌ای از شرکت‌های کوچک که از تجارت الکترونیک برای خرید و فروش در سطح جهانی استفاده می‌کنند» اشاره کرده است. اما قضیه این است که راه‌انداختن وب‌سایت برای فروش محصول به مخاطب خارجی با ابعاد گسترده فعالیت شرکت‌های چندملیتی همخوانی ندارد.

رقابت باید چگونه باشد؟

وقتی شرکتی به این نتیجه می‌رسد که باید فعالیت خود را در بازارهای مختلف ادامه دهد، مسئله تغییر نوع استراتژی‌ها یا ترکیب آنها برای مقابله با سیاست‌های حمایتگرانه داخلی مطرح می‌شود. استراتژی‌های جهانی‌شدن در بالاترین سطح خود سه جزء دارند:

یک، تطبیق: این استراتژی باعث تقویت درآمد و سهم از بازار می‌شود چون کالاها و خدمات با سلیقه و نیازهای محلی تطبیق پیدا می‌کنند.

دو، تجمیع: شرکت‌ها زمانی از استراتژی تجمیع استفاده می‌کنند که بخواهند فعالیت خود را در عرصه کلان به بازارهای منطقه‌ای و جهانی گسترش دهند.

سه، استفاده از تفاوت: این استراتژی از تفاوت‌های موجود بین هزینه کارگر، سخت‌گیرانه یا آسان‌گیرانه‌بودن نظام‌های مالیاتی و عوامل دیگر در میان بازارهای ملی و منطقه‌ای سود می‌برد.

اینکه شرکت‌ها چگونه زیر فشار سیاست‌های حمایتگرانه داخلی می‌توانند از چنین استراتژی‌هایی استفاده کنند موضوع مهمی است. مثلا استراتژی تطبیق را در نظر بگیرید. واضح‌ترین راه برای آنکه یک شرکت بتواند در این راه موفق باشد این است که از محصولات، سیاست‌ها و موقعیت‌های بازار به نحوی استفاده کند که با بازارهای محلی مطابقت داشته باشد. اما هریک از این تطبیق‌ها، هزینه‌ها و پیچیدگی خاص خود را به همراه خواهند آورد. بنابراین، تطبیق باید به صورت هوشمندانه انجام بگیرد؛ یعنی تعداد تطبیق‌پذیری‌ها محدود باشد و میزان تاثیر هریک از آنها خیلی بالا باشد.

استراتژی تطبیق در موارد زیادی منطقی به نظر می‌رسد. اما در عین حال شرکت‌های چندملیتی نمی‌توانند به صورت خودکار این استراتژی را در رأس توجه خود قرار دهند. این مسئله باعث صرف منابع زیاد می‌شود و قدرت رقابت‌ آنها را در قیاس با رقبای محلی کاهش می‌دهد.

بسیاری از شرکت‌های چندملیتی بزرگ – به خصوص از اقتصادهای پیشرفته- به استراتژی تجمیع توجه نشان می‌دهند. اما مثلا در این عرصه روی دارایی‌های غیرملموس تکنولوژیکی که قابل استفاده در بازارهای دیگر هم هست متمرکز می‌شوند. ارائه توجیه اقتصادی برای این استراتژی از این جهت آسان خواهد بود.

استراتژی استفاده از تفاوت هم در دنیای امروز هنوز به شدت کاربرد دارد. با وجود آنکه جهانی‌شدن باعث شده میلیون‌ها نفر – به خصوص در اقتصادهای نوظهور- از فقر بیرون بیایند، اما هنوز هم مثلا تفاوت زیادی بین سرانه تولید ناخالص داخلی امریکا با چین و هند دیده می‌شود. سرانه تولید ناخالص داخلی امریکا در مقایسه با چین ۷ برابر و در مقایسه با هند ۳۳ برابر است. تفاوت در نظام‌های مالیاتی میان کشورهای مختلف نیز همچنان زیاد است. مثلا یک شرکت چندملیتی بزرگ می‌تواند با افزایش حضور در کشوری که نظام مالیاتی آسان‌گیر یا سیاست‌های زیست‌محیطی آسان‌گیری دارد، اوضاع را به سود خود تغییر دهد. البته برخی از صاحب‌نظران این استراتژی را غیراخلاقی می‌دانند.

این شرایط از سمت دیگر قضیه هم دیده می‌شود. شرکت‌های چندملیتی متعلق به بازارهای نوظهور که در داخل به نیروی کار ارزان و امکانات بیشتر دسترسی دارند، می‌توانند با استفاده از استراتژی تفاوت، سود سرشاری نصیب خود کنند. نمونه واضح آن را می‌توان در شرکت‌های فناوری اطلاعات هند دید. بسیاری از شرکت‌های امریکایی کار فناوری اطلاعات خود را برون‌سپاری می‌کنند و شرکت‌های هندی مسئول انجام آنها می‌شوند. این شرکت‌ها قادرند با استفاده از نیروی کار بسیار ارزان‌تر در هند این کارها را انجام بدهند. شرکت‌های امریکایی که مشتری آنها هستند نیز ترجیح می‌دهند کارهایشان با هزینه کمتر انجام شود و در نتیجه، استراتژی استفاده از تفاوت مورد استفاده قرار می‌گیرد. نتیجه این شده که برخی از این شرکت‌های بزرگ هندی حالا از لحاظ رشد و سودآوری بسیار بالاتر از رقبای امریکایی خود قرار گرفته‌اند.

دردسر کسب و کارها در ارتباط با جامعه

اینکه شرکت‌ها چگونه می‌توانند با جامعه ارتباط بگیرند یکی از مهم‌ترین مسائلی است که رهبران بیزینس‌ها در سراسر جهان با آن مواجه‌اند. در گذشته این‌طور تصور می‌شد که شرکت‌ها ابتدا باید تجارت را شروع کنند و سپس با دولت، جامعه و رسانه‌ها وارد ارتباط شوند. اما حالا بسیاری از شرکت‌ها می‌دانند که برای رقابت در بازار باید از ابتدا به این نکات توجه کنند. عوامل سیاسی و اقتصاد کلان – مثل تحولات در نرخ تبادل ارز که توسط برگزیت کلید خورد- روی اوضاع شرکت‌ها تاثیر می‌گذارند ولی در عین حال، نکاتی مثل رویکرد شبکه‌های اجتماعی در بازار مقصد یا وجود احساسات ضدجهانی‌سازی همگی روی قدرت رقابت شرکت‌ها موثرند.

یک نکته مهم در جهان امروزی این است که مردم در اکثر کشورهای دنیا احساساتی علیه شرکت‌های بزرگ پیدا کرده‌اند و این مسئله با جهانی‌شدن به شکلی نامرتبط گره خورده است. درواقع اعتبار بیزینس‌های بزرگ جهانی در چشم مردم عادی پایین آمده است. مردم عادی به صاحبان بیزینس‌ها و وکلای آنها به عنوان افرادی که صرفا از مردم سوءاستفاده می‌کنند می‌نگرند.

این مسئله باعث شده در بازارهای مقصد، شرایط سخت‌تری رقم بخورد. مثلا نظر مردم و دولت در این بازارها در خصوص شرکت‌های چندملیتی یکی نیست و این کار را برای شرکت‌ها سخت‌تر می‌کند. نمونه اخیر مسئله، پیوستن تراویس کالانیک مدیرعامل سابق اوبر به تیم مشاوران دونالد ترامپ بود که مردم زیادی را عصبانی کرد و اعتبار اوبر را پایین آورد.

شرکت‌های بزرگ حالا می‌دانند که صِرف نزدیکی به دولت‌ها در بازار مقصد نمی‌تواند برگ برنده را در اختیارشان بگذارد و البته خطرات زیادی هم در این مسئله نهفته است. معروف‌ترین نمونه تاریخی این قضیه را می‌توان در همکاری آی‌بی‌ام با دولت نازی در آلمان جست‌وجو کرد. آی‌بی‌ام که نازی‌ها را مشتری تحلیل داده‌های خود و آمارگیری‌هایش می‌دید، می‌دانست که از این تحلیل‌ها برای شناسایی و هدف ‌قرار دادن گروه‌های اقلیت خاصی در آلمان استفاده می‌شود اما تصمیم آی‌بی‌ام این بود که به کار برای نازی‌ها ادامه بدهد. حتی توماس واتسون مدیرعامل آی‌بی‌ام نیز بابت خدماتش به رایش مدال گرفت. البته این فقط یک نمونه تاریخی است، وگرنه جهان امروز پیچیدگی‌های بیشتری در این عرصه دارد.

حملات و واکنش‌ها

من در کتاب سال ۲۰۱۱ خود با عنوان «جهان ۳٫۰: رفاه جهانی و چگونگی حصول آن» به ارزیابی نکاتی درباره جهانی‌شدن پرداخته‌ام که بسیاری از صاحب‌نظران از آنها به عنوان نکات ضرررسانِ جهانی‌شدن یاد می‌کردند. از جمله آنها می‌توان به مخاطرات مرتبط با نبود تراز بین‌المللی در تجارت و سرمایه‌گذاری اشاره کرد که اتفاقا نکته مهمی هم هست. اما بسیاری از نکات دیگری که نقاط منفیِ جهانی‌شدن تلقی می‌شوند عملا این‌طور نیستند. مثلا سهم آلودگی حمل و نقل هوایی کالاهای تجاری و نقش آن در آزادشدن گازهای گلخانه‌ای اصلا با سهم پروازهای بین‌المللی به اهداف دیگر قابل مقایسه نیست.

در عین حال این طور تصور می‌شود که جهانی‌سازی باعث و بانی افزایش شکاف طبقاتی در کشورهایی مانند امریکا بوده است. آمار نشان می‌دهد که فقر در امریکا به سطوحی رسیده که از دهه ۱۹۲۰ به بعد سابقه نداشته است و در مقابل، سود شرکت‌های بزرگ هم به صورت تاریخی هرگز این‌قدر بالا نبوده است.

اما اگر کل این ماجرا به جهانی‌شدن نسبت داده شود، یعنی که عوامل دیگر مورد توجه قرار نگرفته‌اند. مثلا پیشرفت تکنولوژیک در کشوری مثل امریکا که به اتوماسیون بیشتر انجامیده، باعث بروز بیکاری و فقر در سطوح زیادی شده است. اما هم‌زمان برخی کشورهای اروپایی مانند هلند رشد اقتصادی و تکنولوژیک خوبی را تجربه کرده‌اند اما مشکل فقر در آنها به وجود نیامده است. بنابراین نمی‌توان تمام اتهامات را متوجه جهانی‌شدن دانست. آنچه که مسلم است، بستن مرزها به شیوه مورد نظر ترامپ هیچ کمکی به کاهش بیکاری و برگرداندن شغل‌های ازدست‌رفته نمی‌کند.

حالا و در شرایطی که سیاست‌های حمایتگرانه داخلی در دو کشور امریکا و انگلیس مورد توجه زیادی قرار دارند، بسیاری از نکات منفی ذکرشده در گذشته احتمالا به عنوان کشف‌های جدید در مذمت جهانی‌شدن توسط دولت دونالد ترامپ و همفکرانش مطرح خواهند شد. اما واقعیت این است که نظرات این دولت و اصرار آن بر آسان کردن تجارت در داخل و نیز ایجاد مانع در برابر تجارت بین‌المللی تناقض‌های زیادی را در بر دارد. واقعیت این است که استراتژی‌های بازاری و غیربازاری هر شرکت باید با هم تناسب داشته باشند. موضوع ساده است: اگر شرکت شما می‌خواهد جهانی باشد، نباید از سیاست‌هایی که باعث ایجاد مانع بر سر راه جریان سرمایه و تجارت می‌شوند و راه حرکت نیروی کار در میان کشورهای مختلف را می‌بندند حمایت کنید. حتی اگر تنها هدف شما از انجام بیزینس این باشد که ارزش سهام خود را بالا ببرید، باز هم توجیهی برای حمایت از سیاست‌های محدودکننده وجود ندارد چون در درازمدت به ضرر خود عمل کرده‌اید. تجربه تاریخی نشان می‌دهد آنها که در جهت عکس تاریخ حرکت می‌کنند سود چندانی نصیبشان نمی‌شود.



دیدگاهها بسته شده است.